وب نگاری ها و خود نگاری ها و شاید ول انگاری های مهدی کاظم زاده پارسی





عکاسی
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸  

خبرگزاری فارس رو گزاشتم کنار، شاید هم اونها ما رو گزاشتند کنار... به هر حال برام تجربه خیلی خوبی بود. وقتی با موقعیتهای جدید رو به رو میشم بهتر راهمون روپیدا میکنیم.


اما فعلا برنا نیوز. اولین کارم که رفت بالا مربوط بود به رژه نیروهای مسلح شیراز... ٣١ شهریور.

بعضی وقت ها هم با ایران تئاتر:

 

 بقیه عکسها هم اینجاس:
http://theater.ir/news.show/+26277



 
جهان سوم
ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸  

یادمه که مطرح می شد اصولا معیار اصلی سنجش جهان سوم بودن یا نبودن یک کشور برقراری دموکراسی در اون کشور ئه،
اما با این حال ایران جهان سوم نیست!
شک نکنید.

___________________________

پیوست: بیست و دوم خرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت .



 
سگ دو
ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸  

معتقدم که برای رسیدن به موفقیت باید به معنای واقعی کلمه سگ دو زد اما چیزی که مهمه اینه که سگ دو زدن ها به استخوانی هرچند کوچک ختم بشه... که اگر نشه نه رمقی برای ادامه کار باقی می مونه و نه وقتی برای پریدن به شاخه های دور تر که باز هم معتقدم باید سگ دو زد که با نشستن و چس ناله های اندیشمند مابانه در هوا پراکندن نمی توان کاری کرد و چشم به پنجره دوخت که عمر غصه هایمان به سر آید. باید نشست و فکر کرد ، دست به زانو کزاشت و عمل کرد... که این وقت شب هیچ کس نیست شیشه های پنجره را تمیز کند باید خودت به آینه دست ببری... شاید که این طنین ره گذری از آواز های کوچه باشد...

 

اولین مجموعه ام رفت روی خط خبرگزاری:

روز بزرگداشت سعدی
خبرگزاری فارس: ابومحمد مُصلِح بن عَبدُالله مشهور به سعدی شیرازی شاعر و نویسنده پارسی‌گوی ایرانی است. مقامش نزد اهل ادب تا بدانجاست که به وی لقب استاد سخن داده‌اند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان در بحر متقارب و نیز غزلیات وی است.عکاس:مهدی کاظم زاده - 88/01/31



 
تشنه ام
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧  
  • هنوز پریودم.
  • در آستانه نوروز ، کهنه ایم.
  • ...  یک شرایط تازه.
  • آیا عکاسی ،هنر، است؟
  • شکار گاه تئاتر...
  • همه عمر با مسئله مذهب در حال جدال بودن و بعد از مرگ، جلسه ترحیم توی مسجد برگزار شدن واقعا دردناکه...

زندگی اندیشه نشده شایسته زیستن نیست.
،سقراط،

پ.ن:هیچ



 
پریود
ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧  

دستم پریشان است
دلم پریشان است
تختم پریشان است
نگاهم می پرد
زبانم می گیرد
هوسم می گریزد
کاش می تراشیدم از ته پریشانی های مزمن را



 
شب گذشته مردم.
ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧  

شب گذشته مردم.
شب گذشته مرتکب خود کشی شدم.
شب گذشته خود خواسته به زندگی ام پایان دادم.

در استیصال.
در درازای لوله ای که یک طرف اش به باتلاق تولد طرف دیگر اش به چشمه مرگ،
من متولد شدم.

تو خواب و بیداری بودم یهو برام مسیج اومد، نوشته بود تولدت مبارک،،،



 
تویی که رو به روم وایسادی...
ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٧  

داشتم از خیابون رد می شدم یکی جلوم معلق زد نزدیک بود دنده هاش فرو بره تو کلیه هام،
جیغ کشیدم،
خندید،
مردم استُپ شدن دوباره اسپید شدن،
همه کر بودن،
دختر بچهه آبنباتش افتاد تو باغچه،
رسیدم خونه دم در جلو مامانم معلق زدم نزدیک بود کلیه هام فرو بره تو کفگیر،
مامانم جیغ کشید،
خندیدم،
کر شده بودم،
وارد اطاقم که شدم عروسک هام همه جلو پام معلق زدن،
هیچکی جیغ نکشید،
من گیج شدم،
اینجا دارم تنهایی معلق می زنم و جیغ می کشم،
به این فکر می کنم که فقط این مهمه که انار که میخورم مزه تو رو می ده،
تو همیشه تو دهنمی،
پس با همیم،
یه روز بهم می گی ایول ----- ؟؟؟
...آره،
میگی ایول به ما...
سرم درد گرفت از بس معلق زدم و جیغ کشیدم،
ایول به سرم.

-----------------
پ.ن
١- این مال من نیست.
۲- آیا رفتن به معنای ترک کردنه؟ آیا ترک کردن باید با رفتن همراه باشه؟
    خوب به هر حال ممکنه که اتفاق بیفته.
۳- هیچ کدام واتر پروف نیستیم.



 
sms هایی برای نخواندن
ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧  

پانویس:اندر احوالات گپ و گفت با کریم خان زند.



 
گزار از کامو به نیچه
ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧  

از هیچ ِ کامو به هیچ ِ نیچه، عبور کردم، دوباره ویراژ دادم. یه پیچ خطرناک .گاهی وقتا یه اتفاق هایی نه یه کارهایی توی زندگی انجام میدی که منجر به تغییر مسیر های ناگهانی می شه، دوباره ویراژ دادم، اصولا ویراژ  کار شاقی نیست، یه ویراژ دیگه، حالا ١۴ - ١۵ خرداده، یکی از اون کله خری های خرکی،  یکی دیگه، این یکی داشت به قیمت جونم تموم می شد، چه جاده پرپیچ و خمی... wow سقف اتاق داره دور سرم می چرخه، خوب منتظر بعدی ام...
چقدر خوب شد، امشب معنی هیچ ِ نیچه رو یاد گرفتم، انگار که همه بشریت منتظر درک همین مفهوم بودند، یه بازی بی انتها، بازی انتظار، انتظار روز برای شب، انتظار شب برای روز. و انسان بازی گر  این لحظه.

پ.ن: ١- تازگیا پا نویس مد شده. 
        ٢ - مردشور هرچی پانویس نویسه ببرن. به خودت بگیر شاید با تو بودم.
        ٣ - مردشور هر چی دختر همسایه رو به روییه ببرن ایضا که توی پا نویسای من شدن پا نویس، جونور برو  تو خونت، دارم پا نویس مینویسم.
        ۴ - بیست و چهارم اسفند ماه هشتاد و شش
        ۵ - جنبش تئاتری چندی  پیشم این بود، بدون هیچ پا نویسی:

نوای اسرار آمیز/ طراح: مهدی کاظم زاده پارسی 



 
به روز
ساعت ٤:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧  

هوا داره کم کم روشن می شه. صبح بیست ام اردی بهشت ِ و حالا مثلا دیگه به دنیا اومدم. خوب اینم می تونه یه جور آپ تو دیت شدن حسی باشه. ولی نمی دونم چرا  من هیچ حس خاصی ندارم . به دنیا اومدن کار شاقی نیست. فقط یاد ام می اندازه که روز به روز به آستانه سی و نه ساله گی نزدیک می شم. تا به امروز فقط سه بار سن برام مهم بوده . یک بار در آستانه بیست ؛  یک بار در آستانه بیست و چهار و  امسال که در آستانه بیست و هفت هستم. نمی دونم دلیل اش چیه .  به هر حال اصلا چیز جذابی نیست.
بعد دیگه آپ دیت شدن ما همین ظاهر وب لاگ هست که چند ساعت مشغول ام کرد و فهمید ام که چقدر سرعت عمل ام توی کار کردن با کد ها و تگ ها بیشتر شده . باز هم دلیل اش رو نمیدونم به هر حال اصلا کار شاقی نیست. قالب قبلی برام هویت خاصی داشت ولی خوب قدیمی شده بود و سرعت لود شدن صفحه رو پایین می آورد.به هر حال چیز های قدیمی و تکنولوژی های کهنه و اندیشه های دور دست دور ریختنی اند و فقط به درد نگهداری موزه ای می خورن.
مقوله سوم هم که معلومه چیه؛ تیاتر . بهش فکر می کنم...